
نکنه نگاهتو سايه اي از غم بگيره
چشماي قشنگتو يه لحظه ماتم بگيره
همه هستيم به فداي روي مثله گل تو
من که هيچي ندارم هرچي که دارم مال تو
(هرچي که دارم مال تو)
بيا و تمام گلهاي بهارم رو بگير
تو تمام شاديهاي روزگارم رو بگير
خنده هام مال تو خنده ي لبهامو بگير
دست بذار تو دست من گرمي دستامو بگير
(گرمي دستامو بگير)
همه ي ستاره هاي آسمونم مال تو
تک تک ترانه هاي عاشقونم مال تو
همه ي دارو ندارم گرچه قابل تو نيست
تا ابد اين دل پاک و مهربونم مال تو
اين دل پاک و مهربونم
آره آره آره آره مال تو
عزيزم گله نکن با بي قراري
عزيزم غصه نخور تا منو داري
عزيزم گله نکن با بي قراري
عزيزم غصه نخور تا منو داري
تا منو داري ديگه غصه ي فردارو نخور
جون من فداي تو حسرت دنيارو نخور
کوله بار خستگيهاتو بذار رو دوش من
واسه تو يه تکيه گاهم بيا تو آغوش من
(بيا تو آغوش من)
همه ي ستاره هاي آسمونم مال تو
تک تک ترانه هاي عاشقونم مال تو
همه ي دارو ندارم گرچه قابل تو نيست
تا ابد اين دل پاک و مهربونم مال تو
اين دل پاک و مهربونم
آره آره آره آره مال تو
مال تو تو تو تو
نکنه نگاهتو سايه اي از غم بگيره
چشماي قشنگتو يه لحظه ماتم بگيره
همه هستيم به فداي روي مثله گل تو
من که هيچي ندارم هرچي که دارم مال تو
(هرچي که دارم مال تو)
همه ي ستاره هاي آسمونم مال تو
تک تک ترانه هاي عاشقونم مال تو
همه ي دارو ندارم گرچه قابل تو نيست
تا ابد اين دل پاک و مهربونم مال تو
اين دل پاک و مهربونم
آره آره آره آره مال تو
اخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم![]()
تا فدای چشمهای مثل بهار تو کنم![]()
می درخشی مثل یه تیکه جواهرتویک جمع![]()
من میترسم عاقبت یه روزغمارت بکنم![]()
من مثل شبهای بی ستاره سردوخالیم![]()
خوب میترسم جای عشق غصه رویارتوکنم![]()
تومثل قصه پرازخاطره هستی![]()
نمی خوام من بی نشون تورو نشونه دارت بکنم![]()
تو بگو خودت بگو باتو بمونم یا برم![]()
اخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم![]()
تو که بی قرار دیدن شب وستاره ای واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم![]()
مثل دریا بی قراری![]()
من چرا مثل یه برکه![]()
موندگارت بکنم![]()
من مثل شبای بی ستاره سردوخالیم![]()
خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارتوکنم![]()
تو مثل قصه پر از خاطره هستی![]()
نمی خوام من بی نشون تورو نشونه دارت بکنم![]()
آسمـــــــون آرزومون پره از ابرای تیــــــــره لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره
اگه از خواب نپریدی، توی خواب خدا رو دیدی یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره؟
باز که چشماتُ نبستی ، ببینم باز که نشستی میدونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره
اما بهتــــره بدونی طبق اصل مهــــــربونی دل واسه عاشق نبودن راه نداره ، ناگزیره
چشای تو شده خسته ، بغض آرزوت شکسته اما باز تو فکر اینی :اگه من رو نپذیره
بهتره بیدار نشینی ، اونو توی خواب ببـــینی واسهء دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟

من امشب با هجوم اشک مي گويم
دلم از روز و شب تنگ است باور کن
غزلهايم همه لبريز و اندوه اند
نگاهم بي تو بي رنگ است باور کن
ميان دفتر عمرم هزاران حرف بي معناست
ولي افسوس قلب ، واژه هاي سنگ است باور کن
نمي گويم تو را از ياد خواهم برد
ز تو غافل شدن يک عالمه ننگ است باور کن
دلم از جنس يک نيلوفر آبيست
دل تو نازنين مثل گل سنگ است باور کن


تنها شد اين دل اين ديوونه
مي ميرم از اندوه و حزن چشمهايت
دلواپسم دلواپسم عمري برايت
بر جاده هاي ساکت و سرد و مه آلود
حتي نمي بينم نشان از رد پايت
هر شب خرابم مي کند تا صبح آري
در من مرو بي امان خنده هايت
روزي شروعم کرده اي يک روز اما
آخر به پايان مي رسم از ماجرايت
دق مي کنم من از هواي اين شب تار
وقتي نپيچد در سکوت من صدايت
اين دستهاي خالي و اين بيقراري
کي مي رسد کي مي رسد تا دستهايت
حتي خدا کاري به کار ما ندارد
با اينکه مي بيند تو را از من جدايت
يک روز آخر مي گريزم از خود آري
شايد رسم تا ابتدايت ، ابتدايت
يعني که اوج هر چه خوشبختي است در من
يعني که عاشق مي شوم تا بي نهايت
سخته ولی باید بگم که دیگه دوستش ندارم
جایی نگی حرف منو باور دوستام نمی شه
مخصوصا خودش خبر داره تو دلمه تا همیشه![]()
در این شبهای تنهایی کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمیدونه
نه همدرد و هم آوایی با من یکدل نمی خونه
از این سر گشتگی بیزارم بیزار
ولی راه فراری نیست...............![]()
نميخواهم جدا از تو بميرم
تو دريايی و من موجی اسيرم که ميخواهم در آغوشت بميرم
بيا دريای من آغوش بر کش نميخواهم جدا از تو بميرم
ميدوني فرق تو با خون چيه؟
خون ميره تو قلب و برميگرده
اما تو ميري تو قلب و برنميگردي
چشمهایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از
دنیا رفته ام
یکی از دستهایم را در بیرون بگذارید تا همه بدانند از این
دنیا چیزی با خود نبرده ام
گل سرخی بر سینه ام بنهیدتا همه بدانند جوان ناکام از
دنیا رفته ام
یک قطعه یخ بر سینه ام بنهید تا به جای مادرم بر من
بگرید
پرنده اي كه صدايي به صافي شب داشت
شب صدا را در بيشه ها رها مي كرد
مرا ز روزنه ي برگ ها صدا مي كرد
پلي گشوده شد از لابلاي چند درخت
به پيشواز قدم هاي سست من آمد
مرا به راز روان بودن آشنا ميكرد
از انفجار قطره كه دريا
از انبساط سبز روح بهار كه صحرا
گلهاي سرخ دامنه را ديديم
مست بلوغ سرخ طراوت
كه اشتران قافله ي قاچاق را
آن گونه سهمناك
با رقصشان گرفت كه دشمن فرا رسيد
ما تا انفجار نبض
تا احتراق داغ شقيقه ها
تا اضطراب ...
قدم به قدم بيا
آنجا که خورشيد قلبهايمان را تسخير کند
تا من و تو رها شويم
از آنچه بدی و غم است
دست در دستم بگذار
اينک وقت رفتن است
وقت تنها ماندن نيست!
و نترس
ما همديگر را داريم ...
امروز بی تو ام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام باتوام
...........................................................
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه
جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته ...
آخرین نقطه زمین
آرامگاه زمان بود
و در مرداب نيلوفر
تنها لحظه ها بودند كه گذر می کردند
دفتر ها ورق خوردند
صفحه ها شان
همه سياه
بغض ها فروخورده شدند
لبخند ها
همه صورتک
گلها پرپر می شدند
و بهار
تنها یک خیال بود
زمزمه ها فرياد می شدند
و آرزو...
آرزويی نبود شايد!











