ازدور كسـي درنظــرم مي آيد
انگـار كه نيم ديگــــرم مي آيد
سرتاسر شهر راچراغاني كن
امروز عروس مــادرم مي آيد
بر صليبم ،
ميخکوب !
خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .
بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .
مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .
سزاوارم ، رواست .
آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .
*
مهرورزی کم گناهی نيست !
کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،
چون برترين اعجاز ، باور داشتن .
پرچم اين آرمان پاک را
در جهان افراشتن .
پاسخ آن ، اين زمان :
تن فرو آويخته !
با نای ِ بی آوای خويش !
*
ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !
ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !
اين جسارت را ببخشاييد بر او ،
اين جسارت را ببخشاييد !
جرم نا بخشودنی اين است :
« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »
*
جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !
در گذرگاه ِ شما ،
اين تاج ، تاج ِ افتخار .
جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،
جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛
ای همه رقصان !
درون قصر ِ باورهای خويش !
Avalen toloe man bash
ترس از ان غروب رفتن" اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به اخر" تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های اخر من
اسمت و ببخش به لبهام
بی تو خالی نفسهام
خط بکش رو باور من
زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش
عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
ترس از ان غروب رفتن" اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به اخر" تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های اخر من
من پر از حرف و سکوتم
خالی ام رو به سقو طم
بی تو و ابی عشقت
تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام اشفته باشم
ارزوی خفته باشم
تو نذار اخر قصه
حرفم و نگفته باشم
ترس از ان غروب رفتن" اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به اخر" تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های اخر من













