
|
عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم زره غبار آلود نگهم پیشتر زمن می تاخت بر لبانم سلام گرمی بود
شهر جوشان درون کوره ظهر کوچه می سوخت در تب خورشید پای من روی سنگفرش خموش پیش می رفت و سخت می لرزید
جوی خشکیده،همچو چشمی کور خالی از آب و از نشانه او مردی آوازه خوان ز راه گذشت گوش من پر شد از ترانه او
روی دیوار،باز پیچک پیر موج میزد چو چشمه ای لرزان بر تن برگهای انبوهش سبزی پیری وغبار زمان
نگهم جستجو کنان پرسید: "در کدامین مکان نشانه اوست؟" لیک دیدم اتاق کوچک من خالی از بانگ کودکانه اوست
عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیدم ز ره غبار آلود تشنه بر چشمه ره نبرد ودریغ شهر من گور آرزویم بود
بلاخره من برگشتم البته باید بر می گشتم و از اینکه اومدم خوشحالم و دلم برای گروهمون تنگ شده بود |
