بر صليبم ،
ميخکوب !
خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .
بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .
مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .
سزاوارم ، رواست .
آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .
*
مهرورزی کم گناهی نيست !
کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،
چون برترين اعجاز ، باور داشتن .
پرچم اين آرمان پاک را
در جهان افراشتن .
پاسخ آن ، اين زمان :
تن فرو آويخته !
با نای ِ بی آوای خويش !
*
ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !
ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !
اين جسارت را ببخشاييد بر او ،
اين جسارت را ببخشاييد !
جرم نا بخشودنی اين است :
« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »
*
جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !
در گذرگاه ِ شما ،
اين تاج ، تاج ِ افتخار .
جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،
جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛
ای همه رقصان !
درون قصر ِ باورهای خويش !
